|
یادداشت های شخصی یک پسر | ||
|
خوب امشب از اون شباس که دوباره حس بی خوابی زده به کله ام با اینکه فردا از 8 صبح یه ضرب کلاس دارم و میتونم که چقدر خسته کنندس ولی چه کنم خوابم نمیبره! چیزی هم در چنته ندارم که بخوام سرم رو گرم کنم باهاش نه کتابی نه فیلمی و حتی 90 هم برام جذابیت نداره دیگه خسته شدم از بس که ملت مثل خروس جنگی پریدن به هم... خوب چند وقت بود پست طولانی آپ نکرده بودم گفتم محض تنوع بد نیست یه حرکتی زده باشم!! میدونی؟؟(خطاب به هر کسیه که این رو میخونه) وقتی اسم یک نفر رو میزاری دوست به مرحله ای از شناخت نسبت به اون آدم رسیدی که یه حساب ویژه ای روش باز میکنی دیگه میدونی که یه آدمی رو داری کنارت که تو هر شرایطی درکت میکنه همراهیت میکنه کمکت میکنه و .... ولی به هر میزان که این نزدیکی بالاتر میره خطر یک چیزی هم زیاد میشه و اینکه اگر یه روز از این دوست ضربه بخوری ،شدتش ده شاید هم صد برابر این باشه که از آدمای دیگه ضربه بخوری...باز یه وقتایی هست میبینی این حرکتش نا خودآگاه بوده پیش خودت میگی اشکال نداره ولی خدا نکنه از رو آگاهی کامل یه ضربه ای بهت بزنه یا یه حرفی رو پشت سرت بزنه اونوقت که همه چیت میره زیر سوال شک میکنی به همه چیز به اینکه آیا این آدم واقعن دوست تو بوده؟؟آیا ارتباطتون دو طرفه بوده؟آیا میفهمه داره چیکار میکنه و ...... و این برزخی که من الان بهش دچار شدم نمیدونم مشکل از شناخت من بوده یا چیز دیگه...... بگذریم همونطور که این روزها داره سخت میگذره و من دیگه آبدیده شدم که قرار نیست مثل یه بچه ی آدم یک ترم راحت و بی دغدغه رو سپری کنیم دانشگاه شده مثل یه وصله ناجور که هر جور میخوای جداش کنی نمیشه و کار خراب تر میشه هنوز برا خودم قابل هضم نیست چطور تونستم به صرف اینکه این ترم خیلی درس دارم خیلی از علاقه هامو بلاک کنم..... حکایت این روزای من شده مثل یه آدمی که میخواد تموم خاطره هاش بریزه دور پیش خودش بگه خیلی چیزا حس تو بوده دلیل نداره اون حس دو طرفه باشه هی بخوای همه چیو فراموش کنی ولی آخر سر یه چیزی ته دلت بخنده بهت و بگه تو اگر میخوای فراموشش کنی بکن ولی من هنوز یادمه.... سخته نقش بازی کردن جلو بقیه سخته جواب دادن به یه سری سوالهای توی گلو به یه سری سوال که مثل یه چنگگ بیخ گلوت رو چسبیده سخته فهمیدن این موضوع که هنوز نمیتونی بین عقل و احساس بین واقعیت و خیال بین آرزو و تقدیر مرز بکشی،یه خط کش بزاری بدونی که کجای خط وایسادی کجا قراره وایسی اصن نکنه تو از هیچی خبر نداشته باشی نکنه حکایتت حکایت اون مورچه باشه که تمام زندگیش یه فضای دو بعدیه غافل از اینکه یه نفر اون بالا از بعد سوم داره نگاش میکنه و همه ی حرکاتش رو زیر نظر داره نکنه همه این چیزایی که داره برات اتفاق میوفته یه جور بازی باشه نه مثل بازی های معمولی بازی ای که آخرش معلومه یعنی اون کسی که تو داری واسش بازی میکنی ته خط رو میدونه ولی تو فقط یه مهره ای محکوم به ادامه و ساختن با شرایط.... نمیدونم ولی همیشه آدم هر چیزی رو بخواد محدود کنه کار بدتر میشه اون قضیه از یه جای دیگه با شدت بیشتری سر بیرون میاره ،ولی خیلی وقتا آدم باید جرات یه سری کارها رو داشته باشه، ولی شاید جرات خالی کافی نباشه بعضی وقتا باید همه شرایط جور باشه....... خودم هم نمیدونم الان دقیقن باید چیکار کنم حکایت من شبیه اون آدماییه که تو یه هزار تو گیر کردن و نمیدونن حرکت بعدیشون چی باید باشه،نمیدونن با اون حرکت نزدیک میشن به راه خروجی یا بدتر گیر میکنن تو اون راه پر پیچ و خم اینجور مواقع تنها کاری که میتونی بکنن اینه که امید داشته باشن اونی که بیرون هزار تو نشسته و راه ها رو میدونه درست راهنماییشون کنه....... فعلن... **خدا کنه که این پست رو بخونی....
[ سه شنبه ششم دی 1390 ] [ 1:48 قبل از ظهر ] [ سروش ]
یلدا یعنی چند ثانیه بلندتر بودن شب بهانه ایست کوچک برای دور هم جمع شدن های بزرگ........ یلدا مبارک.....
[ چهارشنبه سی ام آذر 1390 ] [ 10:57 قبل از ظهر ] [ سروش ]
روزهای جمعه به خودی خود دلگیره حس اینکه از فردا هفته شروع میشه آدم رو اذیت میکنه دیگه غروب روزهای جمعه که از همه چی بدتره حس تعلیق و بی حوصلگی همه ی جای آدم رو پر میکنه مخصوصن وقتی دستاویزی نداری که باهاش بتونی خودت رو سرگرم کنی یا بهانه ای وجود نداره برای دور هم بودنامون یه وقتایی ته ذهنم دوران بچگیم رو یادم میارم حالا با تخفیفش میشه دوران دبستان روزهای جمعه از ظهر خونه ی مادربزرگم بودیم خاله و دایی و پسر خاله و دختر خاله و پسرا و دخترای دایی و همه همه بودن یه ناهار دور همی با کلی حرف و صحبت و بگو و بخند که تا آخر شب جمعه طول میکشید همچین حس خوبی داشت که همه رو میدیدی بعد یه هفته.... . . . ولی الان...... خیلی اینجا نوشتم ازینکه دیگه اون جمع ها نشد که دور هم جمع بشن هرکدوم رفتن دنبال زندگی خودشون یه گوشه این زمین خدا حالا چی بشه عیدی،عروسی چیزی باشه همه دور هم جمع بشن.... ولی هنوز هم یه گوشه گنده از خاطرات تو ذهنم واسه اون موقع هاست؛ خلاصه اینکه تو این غروب غم انگیز جمعه یهو دلم خیلی هوای اون موقع ها رو کرد دلم خیلی تنگ شد برای بچگی؛ خیلی.......... [ جمعه بیست و هفتم آبان 1390 ] [ 5:31 بعد از ظهر ] [ سروش ]
حالم خوب نیست،استرس دارم،دلم پیچ میزنه،فکر نمیکردم یه کتاب بتونه اینجوری بهمم بریزه،مثه دیوونه ها نشستم رو تختم دارم میلرزم و مینویسم، ازین زندگی متنفرم،ازین همه نقش بازی کردن متنفرم،ازین همه کنار اومدن با تقدیر متنفرم،از همه چی متنفرم....... [ جمعه بیست و دوم مهر 1390 ] [ 1:22 قبل از ظهر ] [ سروش ]
3-.
خط 20 متر رو که رد کرد اون بنده خدایی که کنار من میومد گفت باور کن سر خط وایمیسه،خودم باور نمیکردم فقط سر 15 متر یه لحظه رفتم تو محوطه مسابقه و دیدم که چراغ رله روشنه و این یعنی که ماشین وایمیستاد حالا کجا وایمیستاد خدا میدونست!!! وقتی 21 متر رو رد کرد دیگه نشستم و نیمه خیز حرکتش رو تعقیب میکردم،اولش که راه افتاد نگران این بودم که مثل صبح سرعتش جواب نده حتی به جواد هم که کنار من سر خط وایساده بود گفتم اینکه باز سرعتش پایینه،ولی هر جوری بود با همون سرعت یکسانش اومد جلو،30 سانتی متری خط که رسید دیگه شروع کردم به قسم و آیه دادنش که مرگ من وایسا،همینجا هم وایسی خوبه!!رفت جلوتر و من انگار کر شده بودم سر و صدای سالن رو اصلن نمیشنیدم یه چشمم به جلوی ماشین بود و یه چشم دیگم به علامت خط پایان،اومد جلو و اومد و اومد و من هی ته قلبم گفتم الانه که خط رو رد کنه و واینسه،10 سانت آخر فکر کنم ضربان قلبم به 110 رسیده بود!!! آخرین صحنه ای که یادم میاد پای آقای حبیبی بود که پشت خط پایان وایساده بود و ماشینی که نرسیده به پای دارا دقیقا سر خط وایساد....... دیگه خودمم نفهمیدم چی شد،مثل دیوانه ها شروع کردم بالا و پایین پریدم و دویدن به سمت جواد و محمد،با چنان ضربی به جواد خوردم که گفتم بنده خدا الانه که بشکنه قفسه سینش!!! بعدشم که محمد اومد تو زمین و با علیرضا سه نفری جیغ میزدیم،من تو همین بالا پایین پریدنا هر چی ابزار تو جیبم بود ریخت بیرون که حتی نصفشم پیدا نشد بعدن!!!! مثل این خوشحالی رو قبلن هم تجربه کرده بودم اونم تو استادیوم سر گل دقیقه 97 پرسپولیس که زد و قهرمان شد و من انقدر آدرنالین تو بدنم ترشح شد و بالا پایین پریدم که 5 دقیقه کاملن از حال رفتم(دوستام فکر میکردن سکته کردم،مُردم!!!) دیگه همه ی سر و صداها واسم قابل شنیدن بود،سر و صدای مصطفی و جواد و بچه های خوابگاه،قیافه خوشحال دکتر توکلی که هنوز باور نمیکرد بدون هیچ عیب و نقصی سر خط وایسادیم،لبخند جالب دکتر هاشمی مطلق که به من خسته نباشید میگفت ، تشویق های بچه های فنی 2012 و اون میرزایی نامی که اومده بود سر ماشین و داشت به من میگفت که اسم تیم و اسم دانشگاه رو بنویس رو ماشین بزن ببرش تو قرنطینه. اون لحظه ای که ماشین وایساد تمام خستگی و فراز و نشیب این تابستون از تنم رفت بیرون به بقیش کاری ندارم که چطوری حقمون رو خوردن و تیم ما با 7 میلی متر خطا تو رنکینگ اعلام نشد هر چند که موقع اعلام نتایج انقدر ناراحت شدم که از سالن اومدم بیرون ولی من جواب خودم رو گرفته بودم،ماشینی که تک تک اجزاش رو با پول خودمون خریده و سر هم کرده بودیم کار کرده بود ، سه ماه وقتی که تک تک بچه ها رو ماشین گذاشته بودن بدون کوچکترین حمایتی(بعضی آزمایشگاه ها بودن که از یه وزن کردن ساده با ترازو هم دریغ میکردن!!!) جواب داده بود،دکتر توکلی که تا موقع مسابقه هم بیشتر باورش این بود که ماشین کار نمیکنه لبخندش نشونه ی این بود که هنوز باور نداره این موضوع رو!! و..... تو این دوره سه ماهه مخصوصن یه هفته آخر خیلی ها بودن که با بودنشون کنار ما هم به صورت معنوی حمایتمون کردن و هم اینکه تا جایی که از دستشون بر میومد کمکمون کردن،خانم حسنی عزیز که تقریبن زحمت پوستر کاملن روی دوش اون بود و با سوتی هایی که ما دادیم تا ساعت 8 شب قبل مسابقه هنوز داشت پوستر طراحی میکرد!!! و دو روز مسابقه مثل یکی از اعضای تیم کنار ما بود و با ما خندید و با ما ناراحت شد.بچه های 89 که خیلی مرام گذاشتن و دو روز مسابقه رو کنار ما بودن،بچه های خوابگاه که اینهمه راه رو کوبیدن تا اون نوک کوه اومدن واسه تشویق ما(هر چند که ندونستن یه ولکای انگلیسی رو کنار هم نگه دارن!! :دی)،ستار عزیز که جمعه شب کلی حرف زدیم با هم و هی تلاش میکرد من رو آروم کنه،بچه های خود علوم تحقیقات که با اینکه خودشون تیم داشتن اومدن و تیم ما رو تشویق کردن.دو نفری که به جز من کسی متوجه کمکهاشون نشد؛احسان و مهدی پسر خاله و دایی عزیزم که برای سر هم کردن اون قسمت الکترونیکی دو شب تا 11 شب واسه من وقت گذاشتن.آقای حبیبی و سلیمی و خانم سیاح پور که اگر چه داور بودن ولی دلشون پیش تیم ما بود و به اندازه ی کافی عصبانیت ها و اعتراض های ما رو تحمل کردن(یاد اون سیستم حرف زدن از پشت شیشه به خیر!!!) و هر کس دیگه ای که الان یادم نیست اسمش رو ولی کمک کردن مارو. مرسی از همه ی بچه های تیم که منو تحمل کردن،عصبانیت ها و بعضی وقتا تند حرف زدنام اگر کسی رو آزرد معذرت میخوام ولی همش برای موفقیت تیم بود.از محمد و علیرضای عزیز که کمیکار بهانه ای شد برای دوستی بینمون و از تک تک بچه هایی که قدم رنجه کردن و اونروز اومدن برای تشویقمون(مخصوصن خانمها)،مدیریت محترم رستوران شیرین پلو که به اندازه ی کافی سو ء استفاده کردیم از کارتهاش!!!،مرکب صد و سی چیز که نقش بزرگی در بحث تدارکات تیم ایفا کرد،نگهبان محترمی که کلید صد و سی چیز رو پیدا کرد واسمون!!!،ایستکهایی که خیلی خوردنشون چسبید،راننده ی اتوبوسی که وقتی برای آخرین بار میومدیم پایین پای من رو بین در اتوبوس له کرد!! و دست آخر از ولکای عزیز که چهار چرخش چرخید و ما رو شرمنده نکرد.!! ضمنن با توجه به منقضی شدن 24 ساعت از زمان قول دادن برای شام،دادن هرگونه شام منوط به تامین هزینه های مصرفی از سوی دکتر توکلی میباشد!!! : دی!! 2-. فقط يه ايراني ميتونه وقتی میره مهمونی فوری از صاحبخانه بپرسه اینجا متری چند ؟ فقط يه ايراني ميتونه هر چیزی که میوفته رو زمین با یک فوت ضد عفونی کنه ! فقط يه ايراني ميتونه کمتر ازیک سال بعد از مهاجرتش به یه کشور دیگه، زبان یاد بگیره، وارد دانشگاه بشه، تازه شاگرد اول کلاس هم بشه! فقط يه ايراني ميتونه جلد بستنی که هیچی توش نداره رو لیس بزنه ولی بعد وقتی مهمونی تموم میشه همینطوری دیس دیس غذا بریزه تو سطل اشغال!!! فقط يه ايراني ميتونه با وجود این همه نداری و بیکاری و تورم, وقتی مهمون واسش میاد سعی کنه بهترین پذیرایی کنه و بهترین غذارو بزاره واسه مهمونش تا یه وقت جلوش شرمنده نشه. فقط يه ايراني ميتونه ساعت مچی ببنده رو دستش بعد اگه بهش بگی ساعت چنده؟ موبایلشو در بیاره و ساعت رو اعلام کنه! فقط يه ايراني ميتونه طوری از بهشت و جهنم و حیات پس از مرگ صحبت کنه که انگار تور لیدر و هفته ای دوبار میره! فقط يه ايراني ميتونه یکی رو که هیچ دخلی به فوتبال نداره از رییسی ستاد سوخت بذاره مدیرعامل یه باشگاه ورزشی! فقط يه ايراني ميتونه اسم فیلمارو با شخصیت اصلیش صدا کنه! فقط يه ايراني ميتونه تو لاین سرعت پنچرگیری کنه!!! فقط يه ايراني ميتونه وقتی تو کوچه و خیابون، یه تیکه نون رو زمین میبینه تو دلش بگه نعمت خداست و نتونه بی تفاوت از کنارش رد بشه و برداره بوسش کنه بذاره کنار یه درخت تا گنجیشک ها بیان بخورنش فقط يه ايراني ميتونه شبا که واسه دستشویی رفتن بیدار میشه سر راه در یخچال رو باز کنه توشو نگاه کنه بعد در ببنده و بره بخوابه!فقط يه ايراني ميتونه ماشین کولر دار ســوار بشــه ولی خودشو با روزنامــه باد بــزنــه! فقط يه ايراني ميتونه با پاکت های خالیه ساندیس واسه خودش ساک دستی درست کنه! فقط يه ايراني ميتونه 10 ساعت تمام از تاریخ و مردم و آب و هوای کشورش تعریف کنه که خارجیه واسش سوال پیش بیاد که پس چرا اومدی اینجا؟! فقط يه ايراني ميتونه وقتی از یک چیزی اعم از شخص یا شغل یا قومیتی ضربه ای میخوره، دیگه نظرش در مورد همه اونجوری میشه! فقط یه ایرانی می تونه با هزار بدبختی کنکور ارشد شرکت کنه و قبول شه، بعد خانوادش بگن چون شهرستانه نمی خواد بری! فقط يه ايراني ميتونه وقتی پشـــت فرمـــونه به پیـــاده رو ها فحـــش بده و وقـــتی پیـــاده میره جایی، به راننــــــده ها فحـــش بده! فقط يه ايراني ميتونه از حق اجتماعی خودش فقط در صف نانوایی و تاکسی دفاع کنه...... حالا باز بگید ما آدمای جالبی نیستیم!!! 1-.
مرگ یک واقعیت مفید و هوشمند زندگی است. هیچ کس دوست ندارد که بمیرد حتی آنهایی که میخواهند بمیرند و به بهشت وارد شوند. ولی با این وجود مرگ واقعیت مشترك در زندگی همهی ماست. شاید مرگ بهترین اختراع زندگی باشد چون مأمور ایجاد تغییر و تحول است. مرگ کهنهها را از میان بر میدارد و راه را برای تازهها باز میکند. ... یادتان باشد که زمان شما محدود است، پس زمانتان را با زندگی کردن تو زندگی بقیه هدر ندهید. هیچ وقت توی دام غم و غصه نیافتید و هیچ وقت نگذارید که هیاهوی بقیه صدای درونی شما را خاموش کند. و از همه مهمتر این که شجاعت این را داشته باشید که از احساس قلبی تان و ایمانتان پیروی کنید استیو جابز..... ![]() به یاد مردی که به ما یاد داد همه ی رویا های انسان قابل تحققه..... و حیف که مردانی مثل او باید بروند و کسان دیگر همچنان هستند.... 0. اینم یه نطر کلی درباره ی استاد های این ترم!!!!: **دکتر شریعتی:جنتلمن،با سواد،خوش برخورد و خوش صحبت،ارادت پیدا کردم بهش مخصوصن وقتی فهمیدم که کاندیدای اصلاح طلب ها تو انتخابات مجلس بوده!!! **دکتر بهمنیار:استادی که قبل از خودش،آوازه اش همه جا پیچیده بود!!،بسیار باسواد و خوش اخلاق،عاشق امتحان های وحشتناک و سخت،12،13 گرفتن ازش در حد 20 حساب میشه!!! **دکتر هاشمی مطلق:وقتی میخنده انگار خود فردوسی پور میشه!!!،جوانترین استاد دانشکده و معاون آموزشی البته!!،شیمی فیزیک جالبی باید باشه این ترم باهاش!!! **دکتر قربانیان:برای اولین باره که بعد از 4 ترم می بینمش!!کلن یک ساعتی سر کلاسش بودم!!،فعلن نظری ندارم دربارش!! **دکتر صالحی:اولین استاد زن بعد از 4 ترم،تن صدا فوق العاده پایین!!و اینکه برای سوالهات ارزش قائل میشه حتی اگر نیم ساعت بعد از کلاسش وایسه تا جواب بده!! امیدوارم همین نظرهای خوب تا آخر ترم هم باقی بمونه!!! *اشاره به آهنگی از حبیب (منتها اونجا به جای ولکا میگه شهلا :دی!!!) ف ع ل ن ! [ پنجشنبه چهاردهم مهر 1390 ] [ 4:40 بعد از ظهر ] [ سروش ]
0. تلفن خونه زنگ میخوره،ساعت 10 شب.میبینم از خونه ی مادر بزرگمه جواب میدم،خالم پشت تلفنه،میفهمم که تازه از شمال با پدر بزرگ مادر بزرگم برگشتن شروع میکنم حال واحوال و پرسیدن اینکه خوش گذشت و خوب بود یا نه که میبینم حرفم رو با تندی قطع میکنه و میگه گوشی رو بده مامانت!!! گوشی رو میدم و وایمیستم ببینم جریان چیه از ری اکشن های مادرم
میفهمم که خبر خوبی رد و بدل نمیشه خلاصه به هر بدبختی هست جلو خودمو
میگیرم تا تلفن تموم شه به محض اینکه مامانم میگه خداحافظ میگم چی
شده،اتفاقی افتاده؟؟چرا خاله اینجوری حرف میزد؟؟کسی چیزیش شده؟؟ خلاصه مادرم شروع میکنه و میگه که آره تازه از شمال رسیدن
اونجا و در خونه رو بابا بزرگت باز کرده و دیده بلـــــــــــه!!! یه دزد
بی مروت خونه رو مورد عنایت قرار داده و یه مقدار پول و دو سه تا هم قالیچه
برده و الان اونا هم منتظر وایسادن اونجا تا پلیس بیاد و فشار بابا بزرگت وقتی خونش رو اونجوری بهم ریخته دیده رفته بالا و الان هم یکم بی حال شده، خلاصه،سریع آماده شدم سینا رو هم صدا زدم دو تایی راه افتادیم رفتیم اونجا ما که رسیدیم پلیس تازه رفته بود و صورتجلسه کرده بود و گفته بود که بیاین کلانتری میدون هفت حوض،پاشدیم با شوهر خالم و پدر بزرگم رفتیم اونجا و تا ساعت یک هم کلانتری بودیم تا اینکه پرونده تشکیل دادن و گفتن که فردا میفرستن آگاهی و از اونجا دیگه پیگیری کنید!!! خلاصه اینم از حکایت اولین باری که من پام رو تو کلانتری گذاشتم!!!! ولی خدا نصیب هیشکی نکنه این قضیه رو من که خونه رو اونجوری دیدم که بهم ریختس و زیر و رو شده حالم بد شد حالا خوبه پدر بزرگم سکته نکرده با اون حالش!!! 1. آسمانش را گرفته تنگ در آغوش ....ابر با آن پوستین سرد نمناکش....
باغ بی برگی.........روز و شب تنهاست ......با سکوت پاک غمناکش... ساز او باران سرودش باد....جامه اش شولای عریانی است.....ور جز اینش جامه ای باید....بافته بس شعله ی زر تار پودش باد....گو بروید یا نروید هر چه در هر جا که خواهد یا نمی خواهد باغبان و رهگذاری نیست....باغ نو میدان....چشم در راه بهاری نیست.... گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد....ور به رویش برگ لبخندی نمی روید...باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟ داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید، باغ بی برگی .....خنده اش خونی است اشک آمیز....جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن پادشاه فصل ها پاییز.... مهدی اخوان ثالث
![]() این شعر اخوان رو که تو کتاب ادبیات هم بود رو خیلی دوست داشتم،کلن از زمستون و پاییز بیشتر از دو فصل دیگه خوشم میاد، اون بارونای یه دفعه پاییزی که همه چیو میشوره با خودش میبره،اون بخاری که رو شیشه ماشین میگیره و جون میده واسه نقاشی،حس لذت بخش قرچ قرچ صدا کردن برگای خشک زیر پاهات ،روزایی که پا میشی و میبنی هوا ابری شده اونم چه ابر تیره و تاری و هی میگی الان بارون میاد و همه جا رو میبره!!! آخراش هم که هوا رو به سردی میره و کم کم از دهن خود آدم بخار میاد!!! حس لذت بخش بیرون آوردن لباس های گرم از تو کمد،ست کردن شال و بارونی و کلاه با هم و اینکه هی ته دلت بپرسی پس اولین برف کی میاد،اصن امسال تو پاییز هم امکان داره برف بیاد؟؟ خلاصه اینکه خوشحالم یه پاییز دیگه رو میبینم و دوست دارم که پر باشه برام از همه ی این حسای قشنگ...... 2. -- نماینده شمایید؟؟ --بله ، مشکلی هست؟ -- آخه سنتون؟؟ -- شما به سن چیکار دارید؟؟مهم اینه که من کارم رو بلدم و اختیار تام هم دارم! انقدر با اعتماد به نفس این جمله آخر رو میگم که خودم هم باورم نمیشه!!!دهن آقای حسابدار هم با این جمله آخرم کاملن بسته میشه و زیر لب میگه بسیار خوب شروع کنیم!!! حالا تو دلم میگم احمق این چه کاری بود قبول کردی؟؟ اگر نتونی کار رو درست انجام بدی چی؟؟ آخه تو کی تا حالا تو حساب کتابات با رقمهای اینجوری سر و کار داشتی که الان به عنوان نماینده میخوای حسابا رو چک کنی!؟!؟! خلاصه یه لبخند زورکی میزنم و شروع میکنیم و تقریبن 4 ساعت تمام با کوهی از سند و مدرک و لاشه چک و فیش بانک و گزارش حسابداری و دفتر صورتحساب و .... سر کله میزنیم و چک میکنیم و بحث میکنیم (بعضی وقتا هم از کوره در میریم!!) و هرچی میگذره من استرسم کمتر میشه و فکر میکنم انقدر ها کار سختی نیست و یاد بابام میوفتم که چقدر سر حساب و کتاب کردناش میشستم نگا میکردم که چیکار میکنه و دفتر صورتحساب رو چطوری پر میکنه و بعضی وقتا اگه حال داشت بهم میگفت روشش رو و اصلن خیلی مفاهیم و اصولش رو بابام یاد بهم و الان میفهمم که خلاصه یه چیزایی ازش یاد گرفتم که به درد بخوره!!! بالاخره بعد از 4 ساعت و خرده ای جنگ مغلوبه میشه و من با کلی خوشحالی به آقای حسابدار(که شیرین 60 سال رو داشت!!!) ثابت میکنم که حسابها از طرف امور مالی ایراد داشته و اختلاف حساب تقصیر اوناس !!! آقای حسابدار محترم هم که احساس میکنم از حرصش میخواد خرخره ام رو بجوه با کمال نارضایتی گوشی رو برمیداره و زنگ میزنه امور مالی و شفاهن میگه که چه گندی زدن و از این صحبتا!!! آخرش که صورتجلسه رو امضا میکنیم و لاک و مهر میشه پاکتش که بره تو اسناد آقای حسابدار حرفی که از اول جلسه تو دلش مونده بود رو میزنه و میپرسه ازم که :(( خوب شما کدوم دانشگاه حسابداری خوندی؟؟؟تهران ، علامه ،تربیت مدرس،..؟؟؟)) میگم حسابداری؟؟ هیچ جا والا! من دانشجوی مهندسیم!!! یه چیزایی هم از بابام تو این مسائل یاد گرفتم!!! طرف که صورتش دیدنی شده میپرسه خوب پس لابد ایشون حسابدارن دیگه؟؟نه؟؟ میگم خیر!بابا مدیریت خوندن و حسابداری یکی از درسهای پایشون بوده که باید پاس میکردن!!! آقای حسابدار آهی از ته دل میکشه و میگه ولی تو اگه حسابداری خونده بودی آدم موفقی میشدی!! یه لبخند ملیحی میزنم،روی مهر پلمپ پاکت رو هم امضا میکنم و از اتاق میزنم بیرون!! 3. بالاخره اومد!!! مرغ خوشخوان! آخرین آلبوم خسرو آواز ایران ؛ محمد رضا شجریان!! ![]() چقدر دوست دارم این آدم رو!!هر چی بگم حد نداره! و بعد از دو سال که با کلی بالا و پایین شدن گذاشتن آلبومش بیاد بیرون انقدر مهم بود برام که 8 صبح روزی که پخش میشد رفتم گرفتم و آوردمش و از همون موقع دارم گوش میدم! شجریانی که مثل خیلها نگفت من فلانی رو دوست دارم و نمیدونم ادای احترام میکنم به بهمانی و هیچی و هیچی، کنار اعتقادش موند،بهای حذف از صحنه هنر رو هم به جون خرید ولی عوض نشد و نتیجش این میشه که بعد از دو سال که یه آلبوم میده بیرون، 50 هزار نسخه ی اولش تا همون ساعت 12 ظهر روزی که پخش شده تموم میشه،اونم تازه بدون هیچ تبلیغی!! یاد اون کنسرت معروف همنوا با بم افتادم،آخرین کنسرتی که پدر و پسر کنار هم نشستن و یکی ساز زد و دیگری خوند و به جرات میتونم بگم وقتی که مرغ سحر رو میخوند کسی نبود که توی سالن اشک نریزه و این از معدود وقتایی بود که یه حس خوب ایرانی بودن به آدم دست میده..... و چه حیف که دیروز دومین سال نبودن پرویز مشکاتیان بود و افسوس که دو ماه دیگه هم سالگرد فوت فرامرز پایور،دو تا از ستون های موسیقی ایرانی که نبودشون الان خیلی احساس میشه..... پ.ن: 1.کتابای سلینجر رو خوندید تا حالا؟؟ ناطور دشت رو پنج باره خوندم!!! محشر! 2.دوستم تعریف میکرد که خواهر زاده اش رو برده بوده جشن شکوفه ها،این خواهر زاده ی ناقلا برای مسابقه میره رو سن،مجری میپرسه کی بلده اعداد رو بشمره؟؟ اینم دستش رو بلند میکنه و داوطلب میشه!مجری ازش میپرسه خوب عزیزم بگو ببینم بعد از شیش چنده؟؟ میگه هفت!،باریکلا!بعد از هفت چنده؟؟ هشت!! آفرین بعدش؟؟نه ، خوبه خوبه!!بعد از نه چی؟؟ده!!آفرین واقعن پسرم،کی به این قشنگی یادت داده بشماری؟؟ پسره هم میگه داییم!!میگه اینجاس الان داییت؟؟پسره هم میگه آره و با دست این رفیق ما رو نشون میده!!! این رفیق ما هم کلی خر کیف میشه!! مجری آخرش از این پسره میپرسه که خوب پسر خوشگل اگه بگی بعد از ده چیه معلومه که داییت دیگه همه چیو یادت داده!! پسره هم یه لبخندی میزنه و میگه آره که یادم داده!!بعدش سربازه!! بعدش هم بی بی!!! اول از همه هم که آس بود شما نپرسیدید!!! خلاصه سالن منفجر میشه از خنده و این رفیق ما هم تا آخر مراسم جرات نمیکنه که سر بلند کنه!!! 3.کاشانی که حیا کرد و رفت ایشالا شر این استیلی هم کنده بشه!!!مربی که دقیقه دو بازی انقدر استرس داره که داره گریه میکنه به درد لای جرز دیوار هم نمیخوره!! 4.تجریش رو دوست دارم!!! دوست دارم که تکرار شه به جز تیکه آخرش!! 5.استرس یعنی اینکه 10 دقیقه برات قد 10 ساعت طول بکشه!! 6.فعلن که دست به وبلاگم خوب شده،شاید بیشتر هم شد!! ف ع ل ن !
[ پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390 ] [ 1:12 بعد از ظهر ] [ سروش ]
0. ساعت 3.5 نصفه شبه و من دارم از آخرین لحظات تابستون کمال استفاده رو میبرم و میدونم حالا حالاها فرصت اینجوری گیر نخواهم آورد و روزهایی رو نخواهم دید که تا ساعت 1 بعد از ظهرش بخوابم،بعد دوباره تا از ساعت 6 تا 8 بخوابم به عنوان چرت شبانگاهی!!! تا 2.5 نصفه شب نود ببینم و همینطور 3.5 نصفه شب وبلاگ آپ کنم!!! از 8 صبح همینطور 1.5 ساعت 1.5 ساعت بشمارید برید جلو تا ساعت 6 بعد از ظهر ؛ بله!!! درست حدس زدید برنامه ی کلاسهای منه!!! از 19 واحدی که دارم،16 واحد رو تو همین روز کلاس دارم!!!! هرچند لذتش به اینه که دوشنبه و چهار شنبه خالیه ولی میترسم دوشنبه ها نرسم نود ببینم!!!:اس!و برای اولین بار تو این دوسال فکر کنم مجبور باشم کلاس 8 صبحم رو بیام!!!جرم لعنتی!که کابوسی شده واسه خودش!!! واقعن میخوام این ترم رو درس بخونم و یه جورایی همه فعالیتهای غیر درسی تعطیل!!! 1. _سلام آقا،تایمر تابلویی دارید؟؟ _بله که داریم!! _24 ولت میخواما!!! _نه 24 ولتش رو نداریم همشون 220 ولته!!! تقریبا این دیالوگ رایجی بود که بین من و به جرات میتونم بگم همه ی مغازه دار های خیابون لاله زار رد و بدل میشد و من یکروز کامل رو از 11 صبح تا 5 بعد از ظهر حداقل 6 مرتبه این خیابون رو حد فاصل توپخونه تا خیابون جمهوری رو بالا پایین کردم برای این تایمر کذایی!!! تا آخر یه مغازه ای پیدا شد که در کمال ناباوری دو تا قطعه ای رو که میخواستم داشت و من میخواستم از فرط خوشحالی بگیرم صاحاب مغازه رو بوس کنم!!! و البته شاید تو این سه ماه قد سه سال تجربه کسب کردم و خیلی چیزها دیدم و شنیدمو گفتمو گقتن بهم که بعضیهاش خیلی معنی داشت و بعضیهاش هم..... هیچی اصن فقط امیدوارم این ماشین کذایی عین آدم راه بره و بایسته تا تموم شه این پروژه و من به شما قول میدم که دیگه از 100 متری جایی که درباره کمیکار صحبت میکنن رد نشم!!! شاید به سرم زد توی پستی حرفامو نوشتم درباره ی این سه ماه ولی این ترم میخوام که عاقل باشم و خبری از دیوونه بازی نیست!!! پس این شاید خیلی احتمالش کمه!!! 2. یادش به خیر یه زمانی که خیلی جو گرفته بودتم و تقریبن هر چی کتاب راجع به تاریخ آلمان بود رو خونده بودم تصمیم داشتم بشینم یه کتاب درباره ی این کشور عزیز(که بعد از ایران بسیار دوستش میدارم!!!همه چیش رو غیر از فوتبالش!!:دی) بنویسم!!! الان خودمم خندم میگیره ولی اونموقع به قدری جدی بود که هر شب تا موقعی که چشمام یاری میکرد میشستم و مینوشتم هی خط میزدمو از اول!!! البته سلیقه ی هر کس به خودش ربط داره من هفته ای یکبار فیلم نجات سرباز راین رو میبینم و اگر یه کتاب تاریخی پیدا کنم تا موقعی که تموم نشه ولش نمیکنم!!!الان هم که دارم مینویسم کتاب از لنین تا پوتین (تاریخ روسیه) رو تختم افتاده که دارم برای بار دوم میخونمش!!! آخر این بند طولانی هم باید بگم که امیوارم بتونم یه روز اون دستنوشته هامو چاپ کنم!!! 3. سوت آخر بازی رو هنوز 5 دقیقه ای مونده تا بزنن تلویزیون رو خاموش میکنم و میرم سر کارام، یکی از بدترین بازی های عمرمو دیدم،دو تا خوردیم،سه چهار تا نخوردیم،انگار تیم استقلال داشت با یه تیم محلات بازی میکرد نه پرسپولیس، بیشتر واسه خودم حرص میخوردم که چرا این فوتبال لعنتی انقدر واسم مهمه،انقدر بهش توجه میکنم انقدر پیگیری میکنم،ولی چیکار کنم واقعن؟؟؟جدا از اون عشق و علاقه ای که قلبی هستش مگه چه تفریح دیگه ای دارم؟؟؟خیلی وقتها هست که خیلی کارام گره میخوره پا میشم یه بازی میرم استادیوم،90 دقیقه عربده میکشم،داد میزنم،جیغ میکشم،فحش میدم،حیا کن رها کن میخونم و واقعن نمیدونم چه اتفاقی میوفته ولی تا یه ماه بعدش شارژ شارژم!!!خودمم تنها نیستم فقط ،بعضی دوستامو میدیدم که بعد از بازی اشک میریختن،خیلیهاشون مثه خود من به زمین و زمان فحش میدادن و حسابی عصبی بودن،ولی چه فایده اون مرتیکه کاشانی که سر جاشه اون استیلی هم که تکون نخورده و فقط یه سری هوادار هر بازی از یه شب قبلش میان ورزشگاه میخوابن تا یه بازی خوب از تیمشون ببینن اینجوری ضایع میشن برمیگردن و اون بازیکن بی غیرت هم که بنزش رو سواره و سر ماه پولش رو میگیره و عین خیالش هم نیست!!!عابدزاده خوب حرفی زد که من اگر جای استیلی بودم چند تا از بازیکنا رو همون وسط زمین کتک میزدم!!!حیف یه صد تومانی که بندازی کف دست این بی غیرتا و تا الان که اینطوری بوده و کماکان اینطوری خواهد بود که یه تیم رگ و ریشه دار مثل پرسپولیس رو به جایی رسوندن که تعداد امتیازاش از تعداد گلهای فرهاد مجیدی کمتره!!! خدا ذلیل کنه باعث و بانیش رو!!! 4. به این جمله اعتقاد راسخ دارم که هر چیزی رو که ممنوع کنی میل به انجامش و تجربه ی اون 100 برابر میشه نمونه اش رو هم زیاد داریم میبینیم دور و برمون از حجاب وقوانین رانندگی گرفته تا خیلی چیزای دیگه!!! یه دوستی داشتم که تعریف میکرد:رفته بودیم آنتالیا واسه تفریح و جزو خدمات تور این بود که نوشیدنی رایگان بود تو هتل!!! خلاصه این ایرانیا دیگه خفه کرده بودن خودشون رو!!!،صبح ناشتا میومدن میرفتن سر یخچال کافی شاپ!!! خلاصه انقدر کار بیخ پیدا کرد که دو سه روز آخر بعضیها به خاطر افراط تو مصرف الکل کبدشون مشکل پیدا کرده بود و کارشون به بیمارستان کشیده بود!!!! و جالب اینجاس که خود یارو هم میدونه که این کوفتی چقدر ضرر داره ولی چون اینجا ممنوعه میخواد هر جور شده اونجا تلافیشو در بیاره!!! به قول یه بنده خدایی اروپاییها میخوان مشروب بخورن یه ته استکان میریزن ته گیلاس هی مز مزه میکنن و حرف میزنن تا جایی که خوردن اون یه ذره دو ساعت طول میکشه!!!منتها ایرانیها میشینن یه 4 لیتری عرق سگی میزارن جلوشون در عرض یه ربع انقدر میخورن که چشاشون از حدقه میزنه بیرون و دم در بیمارستان لقمان صف میکشن!!!! کلن جماعت عجیب غریبی هستیم ما ایرانیا ، بیرونمون بقیه رو کشته،تومون خودمون رو!!!! 5. طفلی به نام شادی دیریست گم شده ست با چشم های روشن براق با گیسویی بلند به بالای آرزو هرکس از او نشانی دارد ما را کند خبر این هم نشان ما یک سو خلیج فارس سوی دگر خزر..... محمد رضا شفیعی کدکنی 1.تولدت مبارک ای متولد اول مهر!!!!بعد از مدتها اول مهر یه حس خوب رو برام داره!!! 2.در راستای سیاست برقراری دموکراسی و آزاد اندیشی که در این وبلاگ رواج داره!!!(آره جون عمم!!)ضمن استقبال از تحریم شدن از سوی شما اعلام میکنیم که همچنان میخوانیم!!!حتی اگر شما نخوانید!!! 3.یه نفر که سهله اگه روزی بیاد که هیشکی کامنت نزاره و نخونه این وب رو تو حس و حال من هیچ فرقی انفاق نمیوفته!!! بعضی وقتا اینجا شبیه دفتر خاطراتمه حتی اگر کسی نخونه ته دلم خوشحال ترم میشم!! 4.اگه بشه احتمالن جمعه یه روزه میرم مشهد و شب میام یه جورایی خیلی دلم هوای اونجا رو کرده،با اینکه اول تابستون اونجا بودم ولی احساس میکنم که نیاز دارم. 5.تو این همه روزهای بد،یه روز خوبی رو تو این هفته گذروندم که خاطرش رو خیلی دوس دارم!!! 6.پاییز نزدیکتر از همیشه هستش!!! یه پست مینویسم دربارش حتمن!!! 7.تو ترم بیشتر وب رو آپ میکنم!!هر چی سرم شلوغتر پناه آوردن به اینجا بیشتر!!! ف ع ل ن ! [ سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390 ] [ 5:5 قبل از ظهر ] [ سروش ]
خوب خوب سلام فراوان به همه ی شما دوستان با مرام چه اونهایی که میخونن چه اونهایی که دیگه نمیخونن!!! 1. خوب کمتر از 2 هفته ی دیگه این نیمچه تعطیلات تابستونی هم سر می آد و باید رهسپار محیط علم و دانش شویم خیر سرمان(مان به خود من برمیگردد!!!) اعتراف میکنم که این تابستون رو دوست نداشتم،نمیدونم چرا ولی برا اولین بار بود که هی خدا خدا میکردم هرچه زودتر تموم شه این سه ماه و زندگیم برگرده به اون روال قبلیش حالا نه اینکه خیلی هم خوشم بیاد از درس و دانشگاه ها!!! ولی نمیدونم چرا با سال تحصیلی بیشتر حال میکنم!!! 2. عرضم به حضورتون چند روز پیش تو این نت گردی های شبانه که تا دم سحر طول میکشه یه سایتی رو پیدا کردم که خاطرات مهندس بازرگان رو توش نوشته بود یک تیکه از خاطراتش هم مربوط به تاسیس دبیرستان کمال تو سال 34،خیلی جزئیات زیبایی نوشته بود اینکه اون منطقه اون موقع خارج شهر تهران بوده،با چه مشقتی زمین های اونجا رو خریدن راجع به معلماش و نحوه ی انتخابشون،ساختن مسجدش به وسیله ی آیت الله طالقانی،حمله ساواک به مدرسه و تعطیلیش و کلی چیزهای دیگه که خود منم نمیدونستم تا حالا!!! و اینکه یه نکته جالب دیگه صندلی که الان موسویان روش میشینه همون صندلی هستش که دکتر بازرگان 25 سال روی اون نشسته و استاد ترمودینامیک رشته های م.شیمی و مکانیک بوده!!!و صد البته رئیس دانشکده ی فنی!!! 3. چند وقت پیش از قشر زحمتکش دی وی دی فروشان مقیم خیابون ولیعصر چند تا فیلم خریدم که سر فرصت ببینم که البته فرصت نکردمو دادم که قبل از خودم یه نفر دیگه ببینه و بعد کاشف به عمل آمد که یکی از این دی وی دی ها فیلم نیست و در واقع آهنگ است که به جای فیلم به من قالب کرده اند،خلاصه نشستم ببینم که این چه آهنگهایی توش داره که دیدم بللللللللله،آهنگهایی که عمری دنبالش میگشتمو پیداش نمیکردم تو این دیسک موجود میباشد و با کلی خوشحالی همه آهنگاشو ریختم تو موبایل و حالا هی گوش کن و هی گوش کن!!!! یکی از فولدراش فول آلبوم آهنگهای حبیب بود که خیلی دنبالش گشته بودم برای مامانم پیداشون کنم چون آهنگهای حبیب رو خیلی دوست داره و حفظه تقریبن همشونو!!!و خوب واقعن هم بعضی آهنگاش محشره من جمله همین آهنگ مرد تنهای شب که واقعن زیباست!!!یا آهنگ مادر که برای مادرش خونده یا آهنگ شهلای من کجایی که برای وقتی که زنش مرده و این آهنگو به یادش خونده و کلن زیباست دیگه کلی حال کردم باهاش!!! 4. تابستون امسال هم با مسافرت شمال به پایان رسید!!! طبق معمول!! و اینکه یه فرق بزرگش با هر سال این بود که من شبیه این راننده تاکسی ها شده بودم بس که تو این جاده رفتم و اومدم!!!سه شنبه شب رفتیم من دویاره جمعه شب برگشتم دوباره شنبه شب رفتم،دوباره شنبه ی هفته ی بعدش برگشتم!!! همچین به طور عالی با پیچ و خم های جاده هراز و چالوس آشنایی یافتم جوری که دیگه چشم بسته هم میتونستم برم !!!البته برای اولین بار از جاده شمشک به دیزین به سمت شمشک اومدم و از اونجا اومدم تهران که خیلی جاده ی باحالی بود و الکی نیست که اول مهر جاده رو میبندن به خاطر سقوط بهمن، من که میومدم گوشه کنارا برف بود هنوز!!! خلاصه اینکه خیلی حال داد شاید جز معدود خاطرات خوب این تابستون بود..... 5. تو دستگاه که وارد شدم دیدم هی یه چیزی دور سرم میچرخه و میره و میاد شاید حدود 10 دقیقه این جوری بود تا اینکه صدام کردم و گفتن تموم شد حالا این سرم رو باید بزنی تا بعدش دوباره سی تی اسکن بشی خلاصه فرآیند سی تی یه چیزی حدود 3 ساعتی طول کشید و البته این ته داستان بود اول ماجرا از یکشنبه شروع شد که از بعد از ظهرش حالت تهوع و سرگیجه داشتم تا اینکه انقدر وخیم شد اوضاع که تو میدون هفت تیر یه لحظه چشمام سیاهی رفت و خوردم زمین به هر بد بختی بود خودمو رسوندم خونه و از اونجا با مادر گرامی رفتیم بیمارستان و من فکر میکردم با یه سرم و یه 10 آمپولی که توش زدن دیگه حالم خوب شه ولی زهی خیال باطل که تازه تب و لرز شروع شد!!! 2 شب پشت هم!خلاصه بد سر ناسازگاری گذاشته بود بدنم باهام!!!و شده بودم مشتری دائمی بیمارستان!!به هر حال امروز بعد از سی تی اسکن با یه سری دارو اومدم خونه امیدوارم که دیگه اثر کنه اینا!!! 6. از سبیل هـای از بنا گوش در رفتـه تـا ابرو های برداشتـه مردان ما چـه راه سختی پیموده انـد!........ پ.ن: 1.یه چیستان که مخصوص یه نفر نوشتم اگر حلش کرد خودش میفهمه برای کیه!!!«آه مقلوب در میانه ی شب نام آن سرو ماه روی شود....» 2.حتی اگر تو تب بسوزی و از سرما بلرزی هم باز نمیتونی از 90 دل بکنی!!!،عاشقتم فردوسی پور!!! 3.هری پاتر ها رو یه دور دیگه خوندم،هر 12 جلدشو!!! 4.زبان لعنتی رو هم با 83 قبول شدم و از شر آقای x راحت!! 5.هوس کله پاچه زده به سرم یه آدم پایه پیدا شه بریم دربند یه دست کامل بخوریم برگردیم!!! 6.واقعن آدم اگر فشارش بیاد رو 7 و قندش رو 60 چه جوری زنده میمونه؟؟؟ها؟؟ 7.این فنجون قهوه بالای قالبم رو خیلی دوست میدارم!!!من معتاد به قهوه ام روزی دو تا لیوان!!! 8.از آدم دورو به شدت بدم میاد،تا سر حد مرگ!!! 9.فوق العاده ضروری:چیستان شماره یک به هیچ عنوان برای من نوشته نشده!!! فعلن بای!!! [ چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390 ] [ 7:37 بعد از ظهر ] [ سروش ]
سلام ؛ خوب خوب دوباره اومدم و طبق معمول هم خوش اومدم!!! گفتم من از رو نمیرم!!!حالا هی شما نظر نزارید به جاش منم هی مطلب میزارم!!! هر پست بیشتر از پست قبلی!!! 1. کلن از جمله عادتهای من تو تابستون اینه که با حیوانی مثل جغد! همذات پنداری فراوانی میکنم و شب و روزم بر عکس میشه در یکی از این شبهای گرم تابستونی!! حس کردم که خوب حالا مقداری حس خواب دارم!!!یه کتاب بخونم تا چشام گرم شه و بعدش هم لالا!!! خلاصه کتاب دنیای من برای انوشه انصاری برداشتم و به خیال اینکه 20 صفحه میخونم بعدم میخوابم شروع کردم اما زهی خیال باطل تا سپیده ی صبح بیدار بودم تا کتاب تموم شد!!!! بعدم نشستم رو تخت و در فکر هضم کتاب بودم که آفتاب زد!!! واقعن معرکس این کتاب!!! من خیلی کم پیش میاد تحت تاثیر کتابی قرار بگیرم ولی این یکی حرف نداشت،به معنای واقعی کلمه انقدر برای هدفش تلاش کرده بود که بهش رسیده بود،و جالب اینکه از راه غیر مستقیم،نمیدونم شاید جو گیر شده باشم ولی اگه بخوام تو زندگیم یه الگویی برا خودم انتخاب کنم قطعن زندگی اون میتونه باشه. 2. کلن از روزای تابستون زیاد خوشم نمیاد ، مخصوصن الان که دیگه این ماه رمضون هم خورده تنگش و دیگه نور علی نور!!! عوضش شباش خیلی قشنگه مخصوصن اینکه کلی فیلم و کتاب ندیده و نخونده داشته باشی که خودتو باهاش سرگرم کنی و همینجوری بیدار بمونی تا صبح!!! بماند که اینترنت هم شبها رایگانه و این مودم بیچاره یکسره در حال دانلود فصول جدید انواع سریال ها میباشد!!! چه میشه کرد،فقط دو ماه دیگه تا شروع بد بختی و ترم جدید مونده..... 3. جاتون خالی،یعنی جای اونایی که بهشون گفتیمو نیومدن خالی!! تولد سعید بسی حال داد!!! خوب البته تعداد دوستان شناور بود و هی کم و زیاد میشد!!! جوجه کبابی ردیفی که حاصل روزها کسب تجربه سعید در رستورانهای بازار بود رو به بدن زدیم که جایتان خالی بدجوری چسبید!!! در آخر هم که خواستیم سعید رو تو آب بندازیم که نشد!!!البته شد ولی اون چیزی که میخواستیم نشد!!! به هر حال سعید جان تولدت مبارک! ایشالا همیشه از این تولدا بگیری واسمون!!! 4. از رشته ام خوشم آمد!!!البته حکایت من و م.شیمی حکایت این عشقهاست که بعد از ازدواج به وجود میاد!!!:دی هر روز بیشتر از دیروز!! هر بار که یکی از این آزمایشگاه های مربوط به این رشته رو میبینیم از انتخاب خوب خودم به شدت خوشحال میشم که حداقل تو این رشته قرار نیست همیشه همه چیز رو کاغذ باشه!!! نمونه بارزش همین چند روز پیش که رفته بودم یکی از این آزمایشگاه های مجهز دولتی!!!هوش از سر آدم میپرید!!!بالغ بر 10 میلیون دلار تجهیزات!!!! خدا انشالا یکیشو قسمت ما بکنه و گر نه ما که دلمون به همین آز آلی و آز فیزیک و اینا گرمه!!!!:دی 6. هر کتابی اگر یه موضوعی را داشته باشه من جذبش میشم و محاله که تا تمومش کنم کنار بزارمش و اون موضوع جنگ جهانی دوم هستش،حالا تو فیلم دو تا اسم هم به این موضوع که اضافه بشه دیگه نور علی نوره و اون دو تا تام هنکس و استیون اسپیلبرگه!!!کسی هست که فیلم سرباز راین رو دیده باشه و تونسته باشه جلوی دوباره دیدنش مقاومت کنه؟؟؟به نظر من بهترین فیلمیه که تا حالا دیدم!و خوب این دو تا غول بزرگ یه بار دیگه تجربه ی سرباز راین رو تکرار کردن و یه مینی سریال 10 قسمتی ساختن به اسم اقیانوس آرام که فقط میتونم بگم محشره!!!هر چی هم تعریف کنم ازش کم گفتم و انقدر کشش داره که تا 10 قسمت رو نبینی بی خیالش نمیشی!! خلاصه اینکه این روزا که من خوره ی فیلم دارم و با اینهمه تجربه ی فیلم دیدن تک تک سکانسهایی رو که تام هنکس بازی کرده میپرستم!!!از سرباز راین بگیر تا ترمینال،آپولو 13،گرین مایل،فیلادلفیا،راز داوینچی و از همه مهمتر شاهکارش فارست گامپ!!! فارست گامپ واقعن عالیه و به قدری هنر مندانه بازی میکنه که آدم تا مدتها باورش نمیشه این همون تام هنکس همیشگی هستش که خودش رو زده به حماقت!!! نتیجه ی اخلاقی اینکه اگه فیلمهایی که بالا ذکر و خیرشون بود رو ندیدید نیمی از عمرتان بر فناست!!! 7. صحبت کتاب شد اینم بگم که من به کتابخونم به شدت عشق میورزم!!!اصن همین که بهش نگا میکنم خستگیم در میره !!! تو نیمی طبقه ی اولش که تمام کتابهای آگاتا کریستی(پوآرو) و همچنین شرلوک هلمز جا خوش کرده و بقیه طبقه هم چند تا کتاب طنز تاریخی و کتابهای شریعتی هستش طبقه ی دومش با کتابهای شعر تقریبن تمام شاعرای معروف از سعدی و حافظ بگیر تا فروغ و شهریار و ه.الف.سایه و مشیری شروع میشه و در ادامه به کلی کتابهای قطور! تاریخی از ایران پیش از اسلام تا اروپای معاصر ختم میشه!!! طبقه ی آخر هم که مخصوص رمانهاست هم از نوع ایرانی و هم از نوع خارجی!!! و خوب بالای بالا هم یه دیوان شمس تبریزی طلا کوب که تو قفسه ها جا نمیشده به اضافه ی یک قاب عکس از شریعتی قرار داره که خیلی هم دوسشون میدارم!!! تو کشوهاش هم از انواع و اقسام دیکشنری و روزنامه های قبل از انقلاب(آرشیو مادرم!!)بگیر تا تمام کتابهای دوران بچگیم پیدا میشه!!! خلاصه اینکه این کتابخونه ی جادویی یه جورایی حاصل 20 سال !!عمر منه و به شدت دوسش میدارم!!! 8. خسته از زندانی که نامش زندگیست ، پس قشنگی های دنیا دست کیست؟
پ.ن: ۱.ماه رمضون خیلی سخخخخخته ٬ای کاش که تو تابستون نبود!!! ۲.این پست تقریبا توی ۱۰ روز نوشته شده پس ببخشید که شاید بعضی جاهاش قدیمیه!! ۳.متلب هیچی بلد نیستم و یکشنبه هم امتحانشو دارم :گریه!! ۴.رژیم سختی دادنمان!!!!انقدر که از همه ی متخصصان تغذیه متنفرم!!! ۵.به زور این فیلم اخراجی ها رو نشانمان دادند٬بیلیو می ٬چرت تر از این فیلم وجود نداره!!! ۶.کف کردیم بس که کف درست کردیم!!!! ۷.دعا کنید که به شدت به دعا نیازمندم.... فعلن خوش باشید!!!! [ جمعه چهاردهم مرداد 1390 ] [ 4:53 بعد از ظهر ] [ سروش ]
خوب خوب سلام به همگی امیدوارم که خوب و خوش سلامت باشید و لذت ببرید از ایام خوش تعطیلات!!! واقعن شرمنده کردید منو با استقبال بی نظیرتون از پست قبل!!!! و از اونجایی که من بیدی و اصولن درختی نیستم که با این بادا بلرزه همچنان با کمال پر رویی و به حالت 2 نقطه سوت!!! مینویسیم حتی اگر یک نفر بخواند و کامنت بگذارد!!!!! 1. خوب این ترم هم تموم شد و شاید بر خلاف خیلیهاتون برای من از نظر درسی تو این چهار ترم بهترین ترم بود،تو ترم خیلی سخت گذشت که دلیلش شاید ترم زوج بود و برداشتن حداکثر واحدها از اون سخت تر دو هفته امتحانات بود که شاید به جرات بتونم بگم شبا کمتر از 4 ساعت میخوابیدم و خوب نتیجه هم گرفتم و البته این نتیجه شاید قسمت مهمیش مربوط میشه به ریاضی مهندسی و اینکه من فکر میکردم این درس میوفتادم و وقتی که نمره ام رو دیدم و سراغ پاسخنامه رفتم دیدم بببببببله!!!! یه سوال 3 نمره ای درست نوشتم که خودم اصلن فکرش رو نمیکردم!!!! ولی به دور از همه ی این بحثها یه اعترافی باید بکنم و اینکه اون روز تو شورا نمیدونم یادتون هست یا نه گفتم معدل این ترمم بالای 16 میشه و خوب به شوخی حرفم باعث خنده شد ولی همون اتفاق یه انگیزه ای بود برای درس خوندن تو امتحانا و اینکه به خودم میگفتم اگر پرپر هم بشم باید این معدل لعنتی بره رو 16 و خوب رفت حتی داشت به 17 هم میرسید که این نقشه و تربیت کوفتی ترمزش رو کشیدن!!! در پایان این بند لازم است که یادی بکنیم از بزرگ اساتید رحامی ، مهرنیا (واقعن سیالات رو فهمیدم و لذت بردم هم از استاد و هم از درس ) و پروفسور گرانقدر رضاییان (مگه چیه؟؟ آلی 18 شدم!!!) و یکسری حرفهای سه نقطه نثار کنیم به روان س.م.ع.م که به شدت بدمان آمد ازش و خوشحالیم که راحت شدیم از دستش!!!! و همینطور عزا بگیرم که کی جرم را بخونم در این وانفسای تعطیلات!!!! 2. خب خب بالاخره این تابستونی که انقدر منتظرش بودم از راه رسید؛طبق معمول یک کوه کتاب نخوانده به اضافه ی مقادیر زیادی فیلم دیده نشده دارم که باید در اسرع وقت خدمتشون برسم!!!! واقعن امسال میتونم از تک تک لحظه های تابستونم لذت ببرم چون نه مثل پارسال مسائل درس و دانشگاس که بخواد ذهنمو مشغول کنه و نه دغدغه ی اثاث کشیو و این صحبتا؛ فرار از زندان رو شروع کردیم و معتادش شدیم و کماکمان سعی میکنیم کتابهایی که دو سال است در نوبت خواندن میباشند را بخوانیم!!! همچینی ته دلمان میخواهد ظهور و سقوط رایش سوم را یکبار دیگر مورد مطالعه قرار بدهیم!!!!ضمنن به گنجینه جنگ جهانی دوممان یک کتاب دیگر هم اضافه شد!!!! حیات پر فراز و نشیب آدولف هیتلر!!!!! 3. در راستای عمل به بند 2 کتاب "چراغ ها را من خاموش میکنم" را هم اکنون به پایان رساندیم!!! محشر بود در یک کلمه و انقدر جذاب و پر کشش بود که نمیشد کنارش بزاری!!،تو هواپیما،پشت چراغ قرمز،تو صف پمپ بنزین و .... خیلی دوس داشتم جای شخصیتهای قصه بودم،یعنی تو اون زمان و تو اون شرایط زندگی میکردم ،دهه ی چهل شمسی!!!! به نظرم خیلی از الان زندگیها بهتر بود..... 4. خاطرات شمال محاله یادم بره....اون همه شور و حال محاله یادم بره....جاده های شمال محاله یادم بره..... وای یعنی عاشق این آهنگ حمیرام....همیشه تو جاده شمال از موقعی که راه میوفتم تا موقعی که میرسم این آهنگ رو یه بند با سی دی میخونم..... من واقعن عاشق شمالم.......عاشق جاده ی هراز و تونلاش.......عاشق جنگلهاش....عاشق دریای نه چندان تمیزش.....عاشق دویدن لب ساحل وقتی که خورشید داره بالا میاد....عاشق حموم آفتاب گرفتناش روی ماسه های داغ......عاشق سیر ترشی و زیتون پرورده ی محلی با ماهی تازه....جوجه کباب درست کردنو که دیگه نگو... واقعن اگه این شمال نبود آدم تو تابستون کجا میرفت؟؟؟ تازه امسال یه سرگرمی جدیدم پیدا کردم برم باغ خالم تو ساری و هلو و شفتالو و زردآلو و کلن هرچی که از این لو ها آخرش داره بچینم بیارم تهران!!!!! 5. سر کار میرویم!!!! اشتباه نکنید به این معنی نیست که شاغل شده ایم بلکه به این معناست که اسگل شده ایم!!!! ماجرا از اینجایی شروع شد که من ترم پیش اصلن نرسیدم زبان بخونم و خوب به طور کاملن طبیعی افتادم و کلی زور زدم که دیگه با اون نفری که ترم پیش باهاش زبان داشتم کلاس نگیرم و در خیال خودم فکر میکردم که موفق شدم تا اینکه جلسه دوم که رفتم سر کلاس (غیبت در جلسه اول به یک سنت برای من تبدیل شده!!!) با چهره همون ... نقطه ی ترم قبل مواجه شدم!!!!! بعد از کلاس رفتم دفتر که تایمو عوض کنم گفتن همه ی کلاسای این لول رو آقای ایکس ارائه میده، با لب و لوچه ای آویزان بیرون اومدم و به بخت خودم لعنت فرستادم و الان هم فقط امیدوارم که پاس شه زبان این ترمم!!! شما هم بی زحمت دعا کنید!!!! 6. زندگي با همه ي وسعت خويش
محفل ساكت غم خوردن نيست حاصلش تن به قضا دادن و افسردن نيست اضطراب هوس ديدن و ناديدن نيست زندگي خوردن و خوابيدن نيست زندگي جنبش جاري شدن است از تماشاگه آغاز حيات تا به جائي كه خدا ميداند..... سهراب سپهری ته چین: 1. در اینجا باز هم وظیفه خود میدانم که یاد نیک بکنم از تمامی اساتید این ترم به جز یکیشان!!! و یه تشکر خیلی خیلی ویژه به جا بیاورم از دکتر مهرنیا که آگر نبود نه تنها سیالاتی هم نبود بلکه اردوی کرمانی هم در کار نبود!!! و همینطور تی ای فوق العاده اش که دقیقن هر جلسه میپرسید استاد چی درس داده تا اون خلافش رو درس بده!!! و اینکه نمره ی هوم ورک به من داده 95.625!!! ؛ فقط نمیدونم این سه رقم اعشارو از کجا آورده!!! 2. ابراز همدردی خودم رو با همه ی بچه هایی که این ترم درسی رو افتادن ؛ مخصوصن با اون .... چیز که خیلی از دور و بری هام رو انداخته اعلام میکنن و اینکه این تنها کاریه که میتونم بکنم و امیدوارم ببتونید با یه نمره ی عالی این درسها رو جبران کنید. 3. از کلیه دوستانی هم که به نوعی صاحب وب میباشند تقاضا میکنیم هر چه سریعتر نسبت به آپیدن وبلاگ خود اقدام نمایند!!!! بابا گرد و خاک گرفت وباتون!!! 4. هوا بس ناجوان مردانه گرم است و این روز ها خوابیدن زیر باد فن کوئل از بیرون رفتن بسیار بهتر است و در این روزهای داغ به رژیم آب روی آورده ایم یعنی غذایمان شده فقط مایعات!!!! 5. بدینوسیله از کلیه علاقه مندان به سینما دعوت میشود آمادگی خود را جهت سینما رفتن اعلام نمایند!!خودمان پیشاپیش پایه ایم! و همینطور دست افرادی که علاقه مند به تبادل فیلم میباشند را به گرمی میفشاریم!!!!! **پارسال هم در اولین تابستون دوران دانشجویی یه پست با همین اسم گذاشته بودم!!!! خیلی زیاد شد ؛ ببخشید، از تک تک ثانیه های این روزای گرم لذت ببرید!! فعلن!
[ پنجشنبه شانزدهم تیر 1390 ] [ 1:47 قبل از ظهر ] [ سروش ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||